"بهترین سخن آنست که با کردار تأیید شود.
هرگاه عقل کامل گردد،سخن کاهش یابد.
بسا سکوتی که از سخن گویاتر و رسا تر است.
چون برای سخن جایی نمیبینی،خاموش نشین."
اینها از سخنان حضرت علی (ع) بود.حالا بشنوید از "ژوزف گلد اشتاین":
"ما شدیداً به صحبت کردن عادت کرده ایم؛ اما صحبت کردن توجه مارا منحرف وانرژی مان رابیهوده مصرف می کند.تعجبی ندارد که ما اغلب دید خوبی نسبت به آنچه در اطرافمان جریان دارد در ذهن نداریم.
صحبت کردن بیش از حد، چرخه ای منفی بوجود می آورد اما سکوت یک منبع انرژی رسان است.
سکوت، نوعی روشنایی درونی خلق می کند که در این نور، تمام جنبه های ذهن به وضوح قابل مشاهده اند.
با سکوت کردن و عمل کردن است که دگرگونی منجر به کامل شدن میگردد."
پس شمارش هم از همین امروز شروع میشه!
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او، شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او، بالای صنوبر پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
شمع دلِ دمسازم بنشست چو او برخاست
وافغان ز نظر بازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید
ور وسمه کمانش گشت در ابروی او پیوست
بازای که بازآید عمر شدۀ حافظ
هرچند که ناید باز تیری که بشد از شست
و او که به نام ستاره قسم خورد ـ آن هنگام که فرود آید ـ
گفت یار شما نه گم می شود و نه گمراه.
او از روی هوا و هوس سخن نمی گوید؛
سروشی بر او الهام می فرستد.
کسی او را می آموزد که سخت نیرومند و استوار است.
آنکه در افق اعلاست.
سپس نزدیک شد و فرود آمد؛به اندازۀ پهنای کمانی یا کمتر.
پس او وحی کرد بر بندۀ خویش.
دل دید و دروغ نگفت.
این سهم امروز من بود از قرآن که خواستم شما هم در آن شریک باشید.
سورۀ نجم آیات ۱ تا ۱۱
امروز روز بزرگداشت مولاناست.از این اعجوبۀ بی همتای ادب ایران چی بگم که لایقش باشه؟انگار این عارف عاشق، پایی در زمین و سری در آسمان داشته! این چند بیت،از یکی از غزلهای شورانگیزشه؛ فقط برای اینکه میون هیاهوی دنیای اطرافمون،حال و هوای افلاکی مولانا رو فراموش نکنیم.
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک می رویم،عزم تماشا که راست؟
ما به فلک بوده ایم، یار ملک بوده ایم
باز همانجارویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم، وز ملک افزون تریم
زین دو چرا نگذریم؟منزل ما کبریاست
....
"فیه ما فیه" مجموعه گفتارهای شگفت و شیرین مولاناست. قطره ای از دریای این مقالات کوتاه و بی نظیر:
"در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالم مُلک او شود،نیاساید و آرام نیابد.این خلق،به تفصیل در هر پیشه ای و صنعتی ومنصبی میکوشند و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می کنند و هیچ آرام نمی گیرند؛زیرا آنچه مقصود است به دست نیامده است.
آخر، معشوق را دلارام گویند؛یعنی که دل به وی آرام گیرد.پس به غیر، چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی ها و مقصودها همچون نردبانی است و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست،از بهر گذشتن است.خُنُک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز بر او کوته شود و در این پایه های نردبان عمر خود را ضایع نکند."
چند ماه پیش برای اولین بارسوار متروی تهران شدم. به نظرم اومد زندگی چقدر شبیه مترو سوارشدنه. اون پله ها که بدو بدو ازش بالا و پایین میریم،فراز و نشیب های زندگی مونه و هر ایستگاه، یک مرحله و یک بُرهه از زندگی.
آدمای رنگ و وارنگ، کوچیک و بزرگ، پیر و جوون، از هر قشر و قبیله ای سر راهمون ظاهر میشن. بعضی هاشون مدتی باهامون هستن و بعد مسیرشون عوض میشه؛ولی بعضی هاشون تا ایستگاه آخر با ما هستن.همه دارن می دَون تا به موقع به قطار برسن و وقتی قطار میرسه،همه عجله دارن که زودتر وارد بشن.دستفروش ها توی راه سرگرممون میکنن.بعضی ها ازشون جنس میخرن و بعصی ها با پوزخند نگاهشون میکنن.
اونروز بالاخره به ایستگاه آخر رسیدیم. جالبه، ایستگاه آخر بهشت زهرا بود؛ چون با دوستم داشتیم می رفتیم سر مزار یه عزیز سفر کرده که تازه قرار بود گام به گام، مثنوی زندگی رو یادم بده...
فکر کنم چون دفعۀ اوّلی بود که سوار مترو می شدم این احساسو داشتم.آخه می دونید که، توی زندگی خیلی چیزا و خیلی افراد برای آدم تکراری و عادی می شن و بعد از مدتی دیگه حتّی نمی بینیمشون.
شما چی فکر می کنید؟
به بهانۀ شبهای قدر، این غزل مولانا یادم اومد:
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها؟
زان سوی اوچندین وفا،زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندین کرم،زین سوخلاف وبیش وکم
زان سوی او چندین نعم،زین سوی توچندین خطا
زین سوی توچندین حسد،چندین خیال و ظنّ بد
زان سوی اوچندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه؟تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه؟تا دررسی در اولیا
از بدپشیمان می شوی، الله گویان میشوی
آن دم تورا او می کِشدتاوارهاند مر تورا
چندان دعا کن در نهان،چندان بنال اندر شبان
کزگنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
...........
او زیباست...
حتماً دیگه خودتون حدس میزنید اینجا کجاست!
خیلی جالبه،از وقتی شروع کردم به عکاسی چشمهام زیباییهای طبیعت رو بهتر میبینه!
ازهمون اول تصمیم داشتم بیشتر از طبیعت تصویر بگیرم و اگه شما هم تصمیم بگیرید عکسهامو نقد کنید ممنون میشم!
اینم یه کلاغ تشنه توی حیاط دانشکده.
نظرتون چیه؟

تو را چنان که تویی هر نظر کجا بینند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
حافظ
به نظرم عکس خوبی شده. نظر شما چیه؟
سلام.این روزها دارم یه کتاب می خونم به نام " قلندر و قلعه "نوشتهْ سید یحیی یثربی(نشر قو).این کتاب روایت داستانگونه ای از زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی ست.داستان جالبیه و اتفاقاْ رمانتیک هم هست.
قبلاْشنیده بودم این حکیم و عارف ایرانی،کتابهای رمزآلودی مثل "عقل سرخ" و "آواز پر جبرئیل" رو نوشته که هنوز هم سمبل هاش برای ما ناشناخته ست چون نمی تونیم مکاشفه های او رو درک کنیم.
این کتاب داستان قشنگی داره که ما رو وارد زندگی پر ماجرای سهروردی می کنه و رد پایی هم از عرفان ویژۀفرزانگان ایران باستان داره.
امیدوارم شما هم بخونیدش!
از خداوند قدرت خواستم و او به من سختی هایی داد تا قوی شوم.
از خداوند دانایی و خرد خواستم و او به من مشکلاتی برای حل کردن داد.
از خداوند کامیابی و موفقیت خواستم و او به من هوش،ذکاوت و عضلاتی قوی داد تا کار کنم.
از خداوند عشق خواستم و او مردمی نیازمند سر راهم قرار داد.
از خداوند لطف و رحمت خواستم و خداوند به من فرصت زندگی داد.
خداوندا،یاریم کن تا از این فرصت ها استفاده کنم.
(توضیح: این مطلب از خودم نیست)
نظرتون دربارهْ این کلاغ چیه؟
(این عکس رو توی حیاط دانشکده گرفتم؛ لطفاْ نقدش کنید.متشکرم)

سلام.بالاخره یه مطلب جالب از روزنامه براتون انتخاب کردم.ببخشید دیگه.یه کم مشکل پسندم !
همیشهءخدا داشتم می مردم
اولین بار داشتم می مردم که بتونم روی پاهام بایستم و راه برم.
بعد داشتم می مردم که مدرسه رو تموم کنم و به دانشگاه برم.
بعد داشتم می مردم که ازدواج کنم و بچه دار بشم.
بعد داشتم می مردم که تک تک بچه هام بزرگ بشن و مدرسه برن و ازدواج کنن.
بعد داشتم می مردم که هر جور شده زود تر باز نشسته بشم.
و حالا جدا" دارم می میرم... و هنوز فرصت نکردم زندگی کنم !